راهنمای تکلیف

۲۹ خرداد

در یک روز زمستانی، وقتی از مدرسه به خانه آمد. پرسید: «خواهر! می خواهی نماز یادت بدهم؟» گفتم: «اگر تو دوست داری این کار را بکنی، خب من که باید بیشتر دوست داشته باشم!» گفت: «پس یک لحظه صبر کن!» دیدم بلند شد و رفت وضو گرفت و آمد. نشست رو به رویم و گفت: «فقط به لب های من نگاه کن. اگر می خواهی درست یاد بگیری، اول باید خوب گوش بدهی!» ابتدا از نماز دو رکعتی شروع کرد و پس از ده روز، من تمام نمازهای یومیه را به خوبی یاد گرفتم. آن روزها حدود ۹ سال داشتم. بعدها که به این مسئله فکر کردم، دیدم منصور با آموختن نماز می خواسته من را برای دوران تکلیف آماده کند. او فکر کرده بود حالا که پدر ما به رحمت خدا رفته، وظیفه اوست که من را با تکالیف دینی ام آشنا کند.